اصلاح طلبی ایرانی در برابر مرزهای تازه

علی اصغر رمضانپور

اکنون نزدیک به دو سال از زندانی شدن میرحسین موسوی و مهدی کروبی رهبران جنبش انتخاباتی ایران در سال ۱۳۸۹ می‌گذرد و حدود ۴ ماه به یک انتخابات ریاست جمهوری دیگر مانده است. در سه سال گذشته جمهوری اسلامی با بهره گیری از همه شیوه‌های ممکن و سرکوب خشن و بی‌رحمانه، کنترل خیابان و فضاهای همگانی را در دست گرفته است.

نتیجه این شرایط نوعی نا‌امیدی فعالان جنبش از امکان ادامه فعالیت سیاسی در محیط‌های عمومی در ایران و از آن مهم‌تر نا‌امیدی از دگرگونی به سوی بهبود اوضاع در فضای سیاسی ایران است. بیشتر فعالان جنبش سیاسی و مدنی آزادیخواهی در ایران که با اشکال و ایدئولوژی‌های مختلف خود را بازتاب می‌دهند همراه با این ناامیدی، نوعی نا‌امیدی از ادامه فعالیت اصلاح طلبانه در ایران و نا‌امیدی از نتیجه بخش بودن آن را در خود تجربه می‌کنند.

اصلاح طلبی واقعا موجود ـ من این تعبیر را در برابر اصلاح طلبی به معنای نظری و آرمانی آن قرار می‌دهم-ـ در ایران در سه سال گذشته سخت‌ترین شرایط خود را از زمان سربرآوردن در زمان نخستین دوره انتخابات ریاست جمهوری محمد خاتمی یعنی در سال ۱۳۷۶ پشت سر می‌گذارد. از آن زمان تاکنون اصلاح طلبی در ایران صرف نظر از تحول بیرونی و دگرگونی در محیط و شرایط سیاسی ایران، از سه منظر دچار تحول شده است:

اصلاح طلبی در ایران، در مقایسه با دوران پرجوش و خروش دوم خرداد، هم دچار تغییر در رهبری و سازمان شده است و هم دگرگونی در خاستگاه اجتماعی و هم تنش در ایدئولوژی همگانی جنبش.

اگرچه شاید محمد خاتمی هنوز هم مهم‌ترین رهبر اصلاح طلبی در ایران باشد اما با رادیکال شدن شعار‌ها در انتخابات سال ۱۳۸۸ و جایگاه تازه موسوی و کروبی، نوعی تغییر در جایگاه این رهبری بوجود آمده است. اما مهم ترین تغییر در رهبری و سازمان اصلاح طلبی در ایران، تحول دیگری است. در سال های نخست ریاست جمهوری خاتمی و حتی در زمان انتخابات نوعی رهبری سازمان یافته جمعی در کنار رهبری فردی خاتمی وجود داشت. چهره هایی مانند سعید حجاریان و مصطفی تاجزاده و عباس عبدی و متفکرانی مانند حسین بشیریه که در اینجا مجال نام بردن از همه آنان نیست و سازمان های سیاسی مانند جبهه مشارکت و تشکل های نزدیک به ملی مذهبی ها و تشکل های مدنی در درون یک سیستم شناخته شده به فرآیند تصمیم سازی در رهبری جنبش کمک می کردند. اما امروز گویی مجال گفت و گو تنها در فضای آلوده و بی سازمان فیس بوک مانده است. شوخی روزگار این است که جنبشی که منادی گفتمان گفت و گو میان همه ایرانیان بود اکنون حتی از گفت و گوی درونی خویش هم باز مانده است.

جنبش اصلاح طلبی ایران در روزهای اوج قدرت خود میلیون ها نفر را در تهران به خیابان آورد اما ارزیابی ها در آن زمان این بود که جنبش نتوانسته است همه شهرهای بزرگ و بسیاری از شهرهای کوچک را فتح کند. در سازوکار رای دادن هزینه مشارکت سیاسی کاهش می یابد و تعداد همراهان در حرکت های سیاسی افزایش می یابد اما وقتی از صحنه انتخابات فاصله می گیریم ـ مانند چنین روزهایی ـ باید به شاخص های دیگری برای سنجش خاستگاه و عمق و نفوذ اجتماعی نگاه کرد.

در اینکه خاستگاه اجتماعی جنبش اصلاح طلبی در ایران چه بوده و چه هست هیچ مطالعه جدی در دسترس نیست. بر اساس ارزیابی های کلی در زمان دوم خرداد جنبش اصلاح طلبی ایران طیف وسیعی را، از اقشار خرده بورژوازی متمایل به سنت و مذهب تا روستاییان از یک سو و گروه های عمده طبقه متوسط را از سوی دیگر در بر می گرفت. در آن زمان کارگران و دیگر گروه های وابسته به کار ـ  این مفهوم را در مقابل پدیده شغل زیر زمینی قرار می دهم که در دوران احمدی نژاد به یکی از ارکان اقتصادی و اجتماعی جامعه مبدل شده است ـ بیشتر پوشش دهنده فعالیت های اقتصادی زیرزمینی  بودند که از نظر اجتماعی و نظری نمی توان آن ها را در برابر کار به معنای فعالیت رسمی اقتصادی قرار داد؛ چه به لحاظ موقعیت اجتماعی و چه به جای سازمان ها و تشکل های نیم بند کارگری که در کنار جنبش اصلاحات قرار داشتند.

در شرایط کنونی به نظر می رسد از آن گستردگی نفوذ و عمق اجتماعی خبری نیست. کارگران و گروه های وابسته به آنان در سال های گذشته در زیر شلاق طرح یارانه ها آخرین کارگاه های خود را ترک کردند و یا گروه گروه به دامنه مشاغل زیرزمینی پیوستند و یا به حفظ آخرین فرصت های کاری خود در کارخانه ای که نیم بند می گردد دل خوش کرده اند. دیگر حتی از سازمان های کار شبه دولتی هم خبری نیست. این گروه های اجتماعی در میان اصلاح طلبان هیچ همراهی برای خود نیافتند. به رغم برخی اشارات میرحسین موسوی، جنبش سبز ایران به عنوان نماد کنونی جنبش اصلاح طلبی ایران در سه سال گذشته به گستردگی اعتراضات کارگری بی توجه بود. این بی توجهی عمدی نبود، بلکه نتیجه شکل بندی اجتماعی و سازمان دهی و ایدِئولوژی جنبش سبز و جنبش اصلاح طلبی ایران بود. شاید این شرایط نشانی از آن باشد که اقشار و گروه های محروم در ایران در هجوم شعارهای پوپولیستی جمهوری اسلامی و دارو دسته احمدی نژاد امید خود را به اصلاح طلبان از دست داده اند.

اگر به تحول شعار های اصلی اصلاح طلبی در دو بازه زمانی دوم خرداد و اکنون بنگریم بهت زده خواهیم شد. زمانی شعار "ایران برای ایرانیان" در بین بود و حالا از شعار "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" هم عقب می نشینیم. کاروِیژه اصلاح طلبی دینی شیعه که در دهه هفتاد آموزش مدارا و تساهل دینی بود اکنون به ادامه تلاشی تبلیغی برای جدا کردن مرزهای مذهبی ها از غیر مذهبی ها و حفظ چسب و ربط درون سازمانی برای باقیمانده سازمان های اصلاح طلبی شده است که زمانی همراه با حاکمیت بوده اند. اصلاح طلبی واقعا موجود در ایران روز به روز و تحول به تحول در برابر فشار های حاکمیت ناگزیر به عقب نشینی شده و شعارهایی را بر زمین نهاده است که روزی پیوند دهنده گروه های اجتماعی متفاوت بوده است. مهم نیست که این رهیافت محدود، نوعی تقابل مذهب و غیر مذهب را عمده می کند، مهم این است که این بازماندگی از تحول ایدئولوژیک، جنبش را از همراهی بسیاری از اقشار جوان محروم کرده است. نه تنها به این دلیل که مذهب یا بی مذهبی مساله بسیاری از جوانان نیست بلکه هم به این دلیل که رهبران جنبش را از اندیشیدن به تحولات تازه اجتماعی باز می دارد. مارکس زمانی ایدئولوژی را تخیل خلاق می نامید. اهمیت این ایدئولوژی در معنای حرکت اجتماعی است که می آفریند. جنبش اصلاح طلبی ایران از درک گستردگی تحول اجتماعی و حرکت های اجتماعی در ایران بازمانده است. در ایدئولوژی این رهبران هیچ نشانی از نوآوری در دیدگاه دیده نمی شود. نه درک تازه ای از مناسبات بین المللی و نه از تحولات فرهنگی و اجتماعی در سطح بین المللی و نه هیچ نگاه تازه ای به شرایط اجتماعی در ایران.

در چنین شرایطی بیهوده نیست اگر بگوییم که جنبش اصلاح طلبی در ایران دچار بی سازمانی در رهبری و ناتوانی در تعمیق پیوند های اجتماعی و نازایی عقیدتی شده است. شماتت کردن رهبرانی که در شرایط سخت تنها می توانستند به حفظ حداقل ها بیاندیشند و باقی مانده گروه ها و چهره هایی که کوشیده اند نیاز به اصلاحات را در ایران زنده نگاه دارند قدری دور از انصاف است. مساله این است که از راه باز اندیشی در تحولات به درکی روشن تر از همین جمع بندی یا یک جمع بندی جایگزین برسیم تا بتوانیم دوباره به جایگاه و آینده جنبش اصلاح طلبی در ایران بنگریم.

امروز بار دیگر لازم است اصلاح طلبی واقعا موجود در ایران را به عنوان مهم ترین گزینه برای شانس تحول مسالمت آمیز و صلح آمیز و بنیادی در شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ایران مورد بازنگری و شاید بازسازی قرار دهیم. این اصلاح طلبی هم از حیث ساختار رهبری و مدیریت و هم از نظر نوع نگاه به خاستگاه های اجتماعی خود و بدنه اجتماعی آن و هم از نظر دیدگاه های و باورهای راهنمای رفتار سیاسی و اجتماعی و فرهنگی نیازمند مرز های تازه است اگر بخواهد به درد بخور بماند. این اقدام نیازمند عمل مشترک در داخل و خارج از کشور است. چه برای آنها که می خواهند تحولات مثبت را در ساختار قانون اساسی اصلاح شده ای از جمهوری اسلامی دنبال کنند چه برای کسانی که آرزوی ایرانی بدون جمهوری اسلامی را همچنان در جان می پرورند.

یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱