قضیه‌ی اشتباه مصدق

ناصر کاخساز

مخالفت با دموکراسی در ایران غالبا با مخالفت با نهضت ملی و مصدق درهم پیچیده شده است. شاید از این رو که تنها نیرویی که در جهت شکل دادن به مکانیسم‌های دموکراسی عمل می‌کرد و هدفی جز آن نداشت مصدق و نهضت ملی او بود. این است که می‌بینیم سه جریانی که با دموکراسی مرزبندی دارند، برای مصدق و نهضت ملی او نیز در تاریخ معاصر کشور ما نقشی قائل نیستند.

یکی از این جریان‌ها راست مسلکی است که به سیاست دوران پهلوی وفادار مانده است و به علت عاطفه‌‌ورزی به آن دوران، بدبینی‌اش را به نهضت ملی و مصدق حفظ کرده است و نمی‌تواند به گونه‌ای بی‌طرفانه پیوند دموکراسی و نهضت ملی را در تاریخ معاصر ایران درک کند.

چپ ایدئولوژیک نیز به دلیل باور به مرحله‌ای بودن تحول بورژوا- دموکراتیک، یعنی مرحله‌ای بودن پلورالیزم سیاسی، ناچار به نفی استراتژیک مصدق است. از نظر چپ ایدئولوژیک، مصدق، گاندی و ماندلا مجموعه‌ای هستند که نظام سرمایه‌داری را می‌آرایند. با این نگرش جهانی و کلی است که تحول در عرصه‌ی ملی نیز مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیرد.

اسلام سیاسی نیز از تجربه‌ی مصدق و نهضت ملی عبور می‌کند. چرا که مصدق فرهنگ ملی را با دست‌آوردهای معنوی دموکراسی غربی درهم می‌آمیخت؛ در حالی که اسلام سیاسی به هردو عنصر یاد شده (ملی و جهانی) بدبین است. عبور از مصدق را نه تنها در بنیادگرایی دینی که در اصلاح‌طلبان محافظه کار، یعنی آن هایی که آگاهی ملی ندارند، نیز مشاهده می‌کنیم.

در این دو جریان اخیر(چپ و مذهبی) آمیختگی ناباوری به دموکراسی و ناباوری به نهضت ملی، نشان می‌دهد که جریان‌های یادشده بجای تئوریِ پیوستِ تاریخی، از تئوریِ گسست جانبداری می‌کنند. یعنی باورهای خود را در قالب‌های جدیدی بدون تکیه بر بستر تاریخ ملی می‌ریزند.

ناباوری به دموکراسی بر فضای بی‌طرفی در تحقیق و بررسی تاریخی اثر گذاشته است. بررسی اختلاف‌های شاه و مصدق که به نوعی نبرد حق و باطل شبیه شده است، از این جمله است. در این بررسی مصدق یا اشتباه ناپذیر دیده می‌شود و یا اشتباه‌های او چنان پررنگ می‌شوند که دموکراسی‌خواهی او را به سایه می‌برند و این حقیقت را که شاه به اصلِ شاه باید سلطنت کند نه حکومت تمکین نمی‌کرد، به دست فراموشی می‌سپارند. در حالی که ورود این اصل به قلمرو تحقیق، در داوری محقق به مصدق تغییر بوجود می‌آورد.

مصدق به مثابه رهبر ملی ایرانیان مسلما از اشتباه مصون نبوده است. مصونیت از اشتباه به قلمرو دین و ایدئولوژی تعلق دارد. عیب بزرگ بررسی اختلاف‌های شاه و مصدق آمیختگی این بررسی‌ها با عواطف سیاسی است.

تاکید به رویدادهایی مانند انحلال مجلس سنا یا رفراندم و یا ایستادگیِ بیش از حد در برابر انگلیس و آمریکا در جهت دفاع از منافع ملی، و اختلاف شاه و مصدق را ناشی از این‌ها دانستن، بدون توجه به این حقیقت که شاه به هیچوجه حاضر نبود که سلطنت کند و نه حکومت به خرده کاریِ اسکولاستیکی می‌انجامد و راه رسیدن به وفاق را میان جریان‌های گوناگون می‌بندد.

هدف اصلی مصدق استقرار پلورالیسم با شیوه‌ای خشونت‌پرهیز و استقرار اصلِ شاه باید سلطنت کند نه حکومت بوده است. در برابر این هدف، رویدادهایی که در بالا آمد و منتقدان او بر آن‌ها به عنوان اشتباه‌های مصدق انگشت می‌گذارند، از اهمیت کمتری برخوردار است. توجه کردن به این نکته، هم این اشتباه‌ها را در چشم منتقدان کمرنگ‌تر می‌کند و هم گوشِ طرفداران مصدق را برای شنیدن آن‌ها آماده‌تر می‌کند و فضایی برای وفاق بوجود می‌آورد.

در تکاپوی یافتن اشتباه مصدق بودن، اشتباهِ بزرگ شاه - فاجعه‌ی پانزده خرداد را که سرنوشت سیاسی جامعه‌ی ایران را دگرگون کرد، از نظر دور می‌کند.

پانزده خرداد رویارویی پیچیده‌ی سه نماد سیاسی- شاه، مصدق و خمینی- با یکدیگر بود. در این روز شاه با هدف سرکوب خمینی، آزادی‌های نیم‌بندی را که از حدود سه سال پیش از آن برقرار شده بود، تعطیل کرد. با این کار جریان خشونت‌پرهیزِ جبهه‌‌ی ملی دوم از عرصه‌ی سیاست بیرون رانده شد و جریان خشونت‌گرای مذهبی به اعماق جامعه نفوذ کرد. در این روز مصدق به عنوان نماد پلورالیسم شکست خورد و خمینی به مثابه‌ یک نماد خشونت‌گرا جای خالی او را پر کرد و استبداد دینی جایگزین خشونت‌پرهیزی نهضت ملی شد.

پس در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مصدق به مثابه شخص، شکست خورد و در پانزده خرداد ۱۳۴۲ به مثابه نماد. یعنی در این روز ایده‌ی پلورالیسم و خشونت‌پرهیزی، از تجسم یافتن در کالبدی تاریخی بازماند. شاه به مردم نشان داد که مصدق توانایی ایستادن در برابر او را ندارد و آنان را به جستجوی رهبر قاطع‌تری برانگیخت. در این روز بود که خمینی به نماد قاطعیت انقلابی تبدیل شد و پیروزی حاکمیت اسلامی گزیر ناپذیر گشت.

می‌بینیم که چسبیدن به قضیه‌ی اشتباه مصدق می‌تواند ذهن را از توجه به فاجعه‌ی اصلی بازدارد. چرا که چسبیدن به هر مسئله‌ای نشان دهنده‌ی دخالت دادن عواطف در تحقیق و بررسی است.

شاه مصدق را شکست داد. برخی اما از شکست مصدق، شکست خشونت‌پرهیزی و قانونیت را استنتاج می‌کنند و برخی نیز منکر ارتباط میان قانونیت و خشونت‌پرهیزی با میراث نهضت ملی هستند. این هردو برداشت به نظریه‌ی گسست تاریخی می‌انجامند. حال آن که میراث پلورالیستی و خشونت‌پرهیز مصدق و نهضت ملی‌اش می‌تواند به جنبش نسل جوان هویتی تاریخی ‌دهد و به رنسانس آن‌ها پشتوانه‌ای انتیک بخشد. (رنسانس در اروپا نیز قدرت خود را از مراجعه‌اش به آنتیک در یونان می‌گرفت)

جنبش سبز مردم ایران بدون این پشتوانه‌ی تاریخی، چشم انداز روشنی بدست نمی‌آورد و مورد بهره برداری ایدئولوژی‌های دینی و غیردینی قرار می‌گیرد.

نکته‌ی دیگری که در همین زمینه قابل تذکر است این است که غالبا مصدق را صرفا رهبر ملی شدن صنعت نفت می‌دانند؛ در حالی که برنامه‌ی نهضت ملی، دفاع از اهداف انقلاب مشروطیت، منافع ملی، پلورالیسم سیاسی و قانونیت بود. محدود کردن نقش اجتماعی مصدق به مبارزه برای ملی کردن نفت، یک تقلیل‌گرایی است.